خداوندا پریشانم..من حتی بر وجودت سخت شک دارم!..
خداوندا تو میدانی چرا ادم خیانت کرد؟..و یا یعقوب کور و بنده ات در دام ماهی شد؟..تو میدانی چرا مریم بکارت داد و حامل شد؟!..
نمیدانی..نشستی بر بلندای نگاه و سخت دستور محالی بر من بیچاره میرانی..نمیدانی که من اماده کفرم..شکسته شانه ام من پنجه بر دیوار میکوفم!؟..
بیا بگشای در بگشای ویرانم..خداوندا من حیرانم..دچار شک و تردیدم..من حتی بودنت را سخت میبینم!..
خداوندا..دران بالا..تو میبینی دل من را؟که ویران گشته و کفران دران همچون کند بلوا!...
خداوندا گریزانم..نه ایوبم..نه حتی من سلیمانم!..حقیرم.. بی صدا..هدهد نه! من مورم..مرا وا نه ازین تقدیر..که من مردود و بی بودم..شکسته شانه ام..دستی بده..تا اندراین کونم...
خداوندا..پریشانم...نمیخواهم رود این اندک ایمانم....
بیا بگشای در بگشای ویرانم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 2:3  توسط مهرداد