تبليغاتX
منزویان شب

  Recluses Of Night

کاش میشد گاه،با خدا در افرینش همعنانی کرد..ناب نوشین لحظه هارا جاودانی کرد..کاشکی یک روز،یک ساعت..کور خود کوک زمان را خواب میشد کرد..و گریزان سحر تصویر سعادت را.. ـ چون پریزادان روح عطر در شیشه ـ ..خواب،وانگه قاب میشد کرد..ان نخستین بار و گویا اخرین دیدار با او بود..دیگر او را کی توانم دید..یا کجا؟هرگز..حسرتم بسیار و میگویم ببازم کاش..شرطهایی را که بستم باز با هرگز...

دخترک.. شبیه تو بود..من..دیگری!..و تو..چه بزرگ می نمودی و من..به کوچکی ضربان همیشگی دیدنت!

پ.ن:اخر نفهمیدم..تو بودی..یا قورباغه شانسی تخم مرغ !..سیگار اول..یاد دیگریرا اورده بود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 6:49  توسط مهرداد 

دیروز..باز هم..دستم خیس شده بود از باران!..پیرهن گلدار دخترک هم...تن چسبانده بود..خشک شود.. شاید!..
دیروز..باز هم..شر شر ناودانی زیر پنجره..حسرت پاکی اب!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 3:41  توسط مهرداد 

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش!

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن!  

علی شريعتي

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 7:10  توسط مهرداد 

امده بودم ناکجا..و تو..چه ساده میخندیدی..انگار..نه منی بوده ام..نه نا منی!..و من..که رها شده بودم.. از حس تعلقت..تو..گذشته بودی..گذشته را..
من نیز..شاید..
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 6:59  توسط مهرداد 

دیر یا دور..راحتتر از بیان کلمه...تمام میشوی...
تمام میشوی..شاید..شروع شود..دیگر زندگی..
جرقه ای..اتش شود..بسوزاند..خاطره تیرگی....
شاید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 4:4  توسط مهرداد 

گفتی..دوستت دارم و رفتی...من ماندم..بسازم.. با رفتنت..یا بمانم..به کلمه عشق!..ماندم..روزها..به سازش رفتنت..شبها..به عشق کلمه!..یادت می اید؟..گفته بودم..شبها را..زندگی میکنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:19  توسط مهرداد 

گفتی.. دوستم نداری..باور نکردم..گلی خریده ام..یک برگ!..دوستم دارد..دوستم ندارد..یک به یک ..میکنم تمامی! برگهایش ..شروع میکنم..تمام میشود..تک برگ مانده روی شاخه..دوستم دارد...

پ.ن:باز هم..دروغ میگفتی..خاتون...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:45  توسط مهرداد 

..عاشق میشوی..دوست دیگری...همه خوابه ات.. دیگران...
..و زندگی ات را..دور میریزی..به پای اخرین...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 4:27  توسط مهرداد