رفتی تو و از خاطره ات خاطر من رنگین شد...این روح سیاه و همه رفتار به من ننگین شد
من روح سیاه و تن رنجیده به تاراج سپردم...هرکس به در آمد صنمی می شد و این شد!
هر کس به من غم زده زخمی زد و زین گون...قلبم به صدی و دل من ریش و چنین شد
آیینه شکستم همه مو را ببریدم...صورت به خش و خاک سپردم،همه خون شد!
دستم به نوازش به ره خویش سپردم...دست دگرم بود که با ( مهر ) قرین شد!
من سر به می و خاطره و دود سپردم...می خاطره رنگین و دو صد دود فزون شد
من درد تورا بر سیه دل بنوشتم...دل تاب ز کف داد و چنین روح برون شد
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:46 توسط مهرداد
فکرم همه آن است که دردی ننشانم...بر سینه کس از نگهم غم نفشانم
آن چشم و زبان کز ره آزار تو یار است...از بیخ و بن این هرزه بدن را بدرانم
گر سایه تن نور بدزدد...تن را به هم آغوشی مرگم بسپارم
یاران همه دانند که قلبم همه درد است...من تاب دگر درد به جان تو ندارم
( مهر ) ی که دگر کس نشناسد...آرام به آن گوشه عزلت بنشانم
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:41 توسط مهرداد
|
یاد آن هوله سرخ،که سپیدی تن نرم تو را دست نوازش می داد...
و نگاهی پر حسرت به تنت،خاطرم بوی تنت را می داد
و من آن روز به بعد،نرمی جسم تو را هر لحظه،با نوازش هایم،بر سر هوله ای از خاطره ات می جویم
مادرم از آن روز،عقل از کف رانده،پسرش می گوید!
هوله سرخ مرا کثرت ایام گذشت
نرمی خاطره ات،کم کمک بر می گشت
و من آرامتر از قبل تورا بر نگهم می خواندم
چشم زخمی و ولی..همچنان خاطره ات بر سر و روی و نگهم می راندم!
یاد آن هوله سرخ،تن عریان و سپیدی تنت...چشم بر میبندم..نرود خاطر ( مهر ) م ز تنت...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:14 توسط مهرداد